وقتی شهر را ترک می کنی می بینی در این پنجشنبه ها و جمعه های اسفند ماه ، همه مردم مشغول خانه تکانی هستند ؛ یک نفر دستمال دست گرفته است و شیشه های پنجره اطاقها را جلا می دهد ، آن یکی سیاهیهای کبره بسته لای جرز پنجره ها را می گیرد ، آن یکی فرشها را توی حیاط انداخته و با آب و صابون و فرچه شست و شویشان می دهد ، پدر چهارپایه ای گذاشته و غبار روی لامپها را پاک می کند ، مادر وسایل اضافه و به درد نخور خانه را جلوی در می گذارد تا اکبر آقای رفتگر آنها را به سطل آشغال سر کوچه بیندازد ، برادرم روزنامه های باطله را که کنار اطاق تل انبار شده است دسته دسته بر می دارد و به سطل مخصوصی که شهرداری در مجتمع گذاشته است می برد تا بازیافت شود ، خواهرم پارچه های سفید گلداری که تازه خریده است روی لحافها و تشکها و پتوهای خانه اش می دوزد ، زهرا عروسکها واسباب بازیهای شکسته بسته اش را - با کمی دلخوری - حذف می کند و من ...

من ، آقای مهربانم - اگر اجازه بدهی - فردا در کنار دری که ما را به یاد فرزند بزرگوارت می اندازد ، خواهم ایستاد ، سرم را جلوی خورشید بارگاهت  پایین می اندازم ، اشکهایم را پاک می کنم و از تو می خواهم این بار تو بیایی و خانه تکانی دل مرا به عهده بگیری . آقای رئوف ! باور کن جای دوری نمی رود اگر با دستمال تمیزی که داری گرد و غبار از دلم برگیری ، شیشه های زنگار گرفتۀ کبره بستۀ قلبم را جلا دهی ، بگویی زباله ها و آشغالهای وجودم را حذف کنند ، هر چه که فکر می کنی زائد و به درد نخور است از خانه وجودم بیرون ببری ، خواندنیها و شنیدنیهای باطله را خودت برای بازیافت بگذاری ، لباسهای چرک و سیاه دلم را دستور بدهی بشویند و نونوار کنند ، عطر خوش نرگسها و گلهای محمدی به آن بزنی ، لباس سفیدی پر از گل، به تنم بپوشانی و قبل از آن لباس کهنه رنگ و رو رفته پاره پاره را دور بیندازی و ... خلاصه آقای مهربان و رئوف ! فردا که میهمانت می شوم ، خانه تکانی کامل قبل از عیدم با تو ، من چیز دیگری سرم نمی شود .

حتی ببخشید آقا ، من پیش پیش عیدی خودم را هم از شما می خواهم .به من چه که ده روز دیگر به آغاز سال نو باقی مانده است ، سال نوی من و عید من از همین فردا که در کنار شمایم شروع می شود . من از شما ثروتهای همیشگی تکثیر شونده ای می خواهم که به دوستان خودتان می دهید و آنها را یک عمر - یک عمر ؟ عمرها! - بیمه می کنید و خیالشان را تخت . من سرمایه هایم را از دست داده ام ، دیگر چیزی ندارم که با آنها تجارت و حتی کاسبی کنم . شما که از خاندان کریمان هستید هیچ گاه دست رد به هیچ نیازمندی نزده اید چه رسد به اینکه این نیازمند ، «میهمان» شما هم باشد که اکرام میهمان از تأکیدات خود شماست .

من با این همه امید به پابوس شما خواهم آمد و می دانم که عید فردا ، شما مرا با انبانی نه از مُهر که از مِهر و بسته هایی از سوغاتی های رنگارنگ و متنوع برای خود و دوستانم روانه خواهید کرد . می دانی آقا ؟ من از همین الان ، وقتی یادم می آید که فردا شب آن هنگام که می خواهم از شما خداحافظی کنم و از خانه تان خارج شوم ، چگونه دل کندن از شما را بیتاب خواهم شد و چگونه هی بر می گردم و شما را نگاه می کنم،  دلم تنگ می شود ، نیامده دلم تنگ می شود !

راستش را بگویم آقا ؟ از همین حالا درست همان موقع که دارم از شما خداحافظی می کنم را می بینم که دست مهربانتان را بر سرم می کشید و می بینم که توراهی مرا - همان که فردا برای اولین بار در زندگیم از شما خواهم خواست -  در کیسه ای هوس انگیز زیر بغلم گذاشته ای ، پشت سرم - به شیوه همه ایرانی ها - آب پاشیده ای و سلام خیس مرا پاسخ داده ای ، آن هنگام که برای آخرین بار گفته ام :

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و رحمت الله و برکاته ...

چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

١- آنموقع هنوز ازدواج نکرده بودم . وقتی پای گپ و گفت بچه های تحریریه می نشستم و آنها صاحبخانه هایشان را توصیف می کردند مو بر تنم راست می شد . آن یکی می گفت : برادرم از اردبیل آمده تا دو روز میهمان ما باشد صاحبخانه آمده توی حیاط ، داد کشیده آهای ! من این خونه را به دو نفر اجاره دادم نه سه نفر ! دیگری می گفت : از سقف حمام ، آب چکه می کند ، رفته ام بالا به صاحبخانه گفته ام . می گوید من این خانه را سالم به شما داده ام و سالم هم تحویل می گیرم ؛ هر عیب و ایرادی دارد باید خودتان درستش کنید . دیگری می گفت : سر سال ، آنقدر مبلغ اجاره را بالا برده که از توان من و از انصاف یک انسان معمولی هم خیلی به دور است و مواردی از این دست .

من واقعاً‌ وقتی این توصیفات را می شنیدم رنگم می پرید و از ازدواج کردن وحشت می کردم . پیش خودم می گفتم اگر قرار باشد یک زندگی شیرین با این صاحبخانه ها ، پُر از اضطراب و ترس و وحشت و خود سانسوری و ... بشود و من نتوانم از زندگیم لذت ببرم چه فایده ای دارد ؟

٢- شوهر عمه ، مسئولیت مهمی در ایستگاه راه آهن مشهد داشت و من با این اطمینان ، هر موقع دلم می گرفت می رفتم مشهد و این اتفاق شاید سالی چهار پنج بار روی می داد. اگر بلیط گیرم می آمد که هیچ و اگر نمی توانستم بلیط تهیه کنم سوار قطار می شدم و با آشنایی دادن ، از شر جریمه راحت می شدم و البته حتی یک بار هم بدون پرداخت بهای بلیط به سفر نرفتم !

در یکی از این بارها ، صبح زود به مشهد رسیدم و یکراست رفتم منزل عمه خانوم . عمه سر سفره صبحانه گفت : تقی جان ! حالا که هم دَرسَت تمام شده و هم کار ِ خوبی داری ، چرا ازدواج نمی کنی ؟ گفتم : راستش عمه خانوم ! می ترسم ؛ می ترسم از اینکه زندگی خوبم را این صاحبخانه ها خراب کنند . و بعد کامل برایش توصیفات دوستانم را نقل کردم و گفتم : الان من بیشتر از آنکه یک همسر خوب بخواهم ، یک صاحبخانه خوب می خواهم .

عمه خانوم خیلی خیلی راحت و با اطمینان گفت : اینکه کاری نداره ، همین الان صبحانه ات را که خوردی ، غسل زیارت کن و یکراست برو پیش آقا امام رضا . راحت همین حرفَت را به ایشان بزن . خیلی خودمانی رو کن به سوی ضریح و انگار که آقا را داری می بینی ، ازش همین را بخواه .

از باغ راه آهن تا حرم امام هشتم دو تا چهارراه بزرگ بیشتر نبود و من معمولاً‌ پیاده می رفتم و پیاده بر می گشتم . رفتم و پس از آداب ظاهری ورود ، وقتی چشمم افتاد به ضریح امام ، همان طور که عمه خانوم گفته بود ، آقا را جلوی خودم دیدم و راحت و خودمانی و به همین زبان فارسی ، ماجرا را برایشان گفتم و نماز خواندم و آمدم .

٣- دو سه ماه بعد ، از همان دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد همسرم را انتخاب کردم و مانده بودم بر سر پیدا کردن یک صاحبخانه خوب . عمه خانوم یک خانه چهل متری در پل امیر بهادر امیریه در تهران داشت . عذر مستأجر را خواست و ما شدیم مستأجر عمه خانوم ؛ اولین صاحبخانه خوب زندگی ما . از آن سال تاکنون فکر می کنم هفت هشت بار منزل عوض کرده ایم ،  اما نکته عجیب این است که هر بار ، در حالی که فکر می کردیم این صاحبخانه بهترین صاحبخانه زندگی ماست و بهتر از این گیرمان نمی آید ! بعدی و بعدی و بعدی هم همین وضعیت را داشتند و اصلاً‌ به دلیل همین خوبتر شدن صاحبخانه ها و راه آمدنهایشان بود که مرتب خانه عوض کردیم .

سه چهار سال پیش که در قیطریه در آپارتمان خانوادگی حاج آقا جواد مرآتی از معتمدان بازار مأوا گرفتیم با توجه به اینکه اولاً‌ با ما بسیار بسیار ارزان حساب کرده بود و ثانیاً با ما هم مثل فرزندان خودش رفتار می کرد و ثالثاً‌ آن خانه و آن محله سرشار از عطر قرآن و نماز و جلسات مذهبی و مردم نورانی و همسایه های مهربان و با شخصیت بود واقعاً‌ فکر می کردم خدا در بر آوردن حاجت آن روز من در محضر امام رضا "ع" سنگ تمام گذاشته است ولی باز هم اشتباه می کردم ! و امروز در شهرک شهید محلاتی ، در منزل یکی از سرداران بزرگ جنگ که ماههاست عوارض سنگین شیمیایی شدن و مجروح بودن و سالها اسارت را تحمل می کند زندگی می کنیم با مردمی بهتر از اهالی خوب و اصیل قیطریه ، با مسجدهایی که صبحهایش از نماز های مغرب و عشای مساجد مرکز شهر شلوغتر است و همسایه هایی که نگاه به چهره تک تک آنها ، نورانیت و معنویت و آرامش و ... را در روح و روانت منتشر می کند .

خواستم بگویم ما چنین "آقا"یی داریم و چنین امامی که با دو کلمه عرض حاجت ِ از دل برآمده ، تمام نگرانیهای آنچنانی مرا بر طرف کرده و شاید در تمام این سالها راحت تر از کسانی بودیم که خودشان صاحب خانه بودند .

با این حال ، ماههاست از خدا خواسته ام و اگر آقا بطلبند خدمتشان خواهم گفت که از این وضعیت خسته شده ام  و دوست دارم در همین محله اخیر و در کنار همین مردم خوب ، صاحبخانه شوم . با دعاهایی که پدر و مادرم برایم کرده اند و دوستان خوبم در خدمت امام رئوف و آقای مهربان داشته اند ، مطمئنم که این حاجت را هم از آقا علی بن موسی الرضا "علیه آلاف التحیة والثناء " خواهم گرفت ؛ به همان زیبایی که آن حاجت را و حاجتهای دیگر ! را گرفتم . مطمئنم .

پانوشت اول  : این روزنوشت هم از باب "و امّا بنعمة ربّک فَحَدّث" و هم از باب درخواست دعا از دوستان و هم برای نشان دادن یک راه قطعی و سهل الوصول برای کسانی که گیر کرده اند و مشکلی دارند و حواسشان نیست که در سرزمینمان چنین آقا و سروری داریم نوشته شد .

پانوشت دوم : در دومین خانه ای که رفتیم یعنی در نارمک  ، همسایه ای ارمنی به نام « مادام محمودیان » داشتیم و چون ما مقلد رهبر فرزانه انقلاب بودیم که اهل کتاب را پاک می دانند و استفاده از خوراک و غذاهایشان را بلا اشکال اعلام کرده اند ، روابط بسیار خوبی با آنان داشتیم . یک بار که مادام در خانه ما مهمان بود و آش نذری آورده بود و بحث اهل بیت "ع" پیش آمده بود و تعجب مرا از ارادتهای فوق العاده شان  به آن بزرگواران   دیده بود ، با همان لهجه ارمنی خودش - آمیخته با  نوعی اعتراض  - گفت :« آقای دژاکام ! هم من و هم دخترها و پسرم ، هر وقت در زندگی مشکلی پیدا می کنیم ، یک بلیط دو سره به مشهد می گیریم و می رویم حاجتهایمان را از امام رضا می گیریم و بر می گردیم ». هنوز که هنوز است این تعبیر او در گوشم زنگ می زند که نگفت : حاجتهایمان را می گوییم و بر می گردیم ؛ گفت : حاجتهایمان را « می گیریم » و بر می گردیم !

 

 

پانوشت سوم : راستی ! خوش به حال کبوترهایی که بهترین صاحبخانه عالَم  را دارند ؛ خوش به حالشان ...

 

همین مطلب در سایتهای : فردا نیوز ، مشرق نیوز ، آتی نیوز ، پی سی پارسی دات کام ، ...

 

یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

١- توی هواپیما ، مهندس می گفت : یک خبر توپ بهت بدم نمی ری فوری تو ایرنا بزنی ما رو به باد بدی؟ گفتم : چی ؟ گفت : تازگیها به انگشتری آقا دقت کردی ؟ گفتم : نه ، چطور مگه ؟ گفت : من دقت کردم توی ایام اخیر ، انگشتری آقا عوض شده . بعد هم در دیدار چند روز پیشی که به همراه عده ای خدمتشان رسیده بودیم از نزدیک دقت کردم و دیدم که بله انگشتری ایشان عوض شده .گفتم : یعنی چی ؟ گفت : آقا تا قبل از این ، انگشتریشون "شرف شمس" بود اما الان "حدید" ه ؛ "حدیدِ صینی". گفتم : چه اهمیتی دارد ؟ گفت : حدید را فقط در هنگام جنگ به دست می کنند . گفتم : حتماً به مصداق "انّی حربٌ لِمَن حارَبَکُم" با دشمنان است و گرنه ما که بر عکس امام که جنبه جلالی رفتارش بیشتر بود ، جز مدارا و سعه صدر ازآقا بخصوص نسبت به سران فتنه در قضایای اخیر  ندیدیم ، اونقدر که دیگه کفرمون از دست این جنبه رحمانی ایشون در آمده ! بعد گفتم : خدا وکیلی اگر امام زنده بود ، در این فتنه هشت ماهه ای  که از ٢٢ خرداد شروع شد و در ٢٢ بهمن تمام شد ، چه برخوردی با سران فتنه می کرد ؟!

٢- دکتر هم که تازه از سفر خارج کشور بازگشته در باره ماجراهای روز کشور گفت : من بر اساس قرائن و شواهد مطمئنم که دو نفر در این کشور قطعاً به خارج از کشور وابسته هستند و این را هم به دور از هر گونه گرایشی می گویم چون شما می دانید که من اصلاً در این مسائل اهل جهتگیریهای رایج نیستم . این دو نفر هم یکی آقای مهندس موسوی است و دیگری آقای رحیم مشایی. در مورد اولی به چند نمونه از استناداتش اشاره کرد از سال ٨۵ و بخصوص از یک سال قبل از انتخابات و سپس تحلیل خودش را از آن اخبار ِ رسماً منتشر شده گفت . البته درباره مشایی فرصت نشد که توضیح مستند کامل بدهد اما یک نکته را مطرح کرد و آن اینکه می گفت : من به هیچ وجه معتقد نیستم که رابطه آقای رئیس جمهور با آقای مشایی رابطه مرید و مرادی باشد زیرا مرید باید عین حرفهایی را بزند که مراد می زند در حالی که حرفها و موضعگیریهای دکتر احمدی نژاد زمین تا آسمان با آنچه آقای مشایی می گوید تفاوت دارد ؛ نگاه کنید به دیدگاههای متفاوت این دو در باره مثلاً اسرائیل .

دوستم گفت : من هم تعجب می کنم  از موجی که در ماههای اخیر در عرصه فرهنگ کشور با میدان دادن به کسانی چون هدیه تهرانی و مهناز افشار و ... و افرادی چون محمد رضا گلزار که به دلایل مختلف ممنوع التصویر و ممنوع الاجرا بود ، راه افتاده  و  فکر می کنم مشایی در صدد این است که در انتخابات آینده با این شیوه های پوپولیستی رأی عوام را جلب کند .

گفتم : اگر دقت کرده باشید در هفته های اخیر ، سایت آقازاده به هیچ وجه انتقادی را متوجه مشایی نمی کند و حتی خبرهای قبلی سایت درباره مشایی ظاهرا حذف و حتی تعدیل شده است . اگر یادتان باشد سر دو سه مسئولیت دکتر الهام که بعضی مثل وزارت دادگستری و سخنگویی و ... به نوعی در یک راستا محسوب می شد همین سایت و سایتهای جناح راست چه قشقرقی راه انداخته بودند اما وقتی آقای مشایی هفته ای دو سه مسئولیت مهم می گیرد و با احتساب یکی از دوستان الان حدود ١۵-١۶ مسئولیت دارد اما صدای هیچ کدامشان در نمی آید . بعد هم نظر شخصی خودم را گفتم که من مطمئنم آقای مشایی در آینده ای نزدیک در یک نقطه به آقای هاشمی رفسنجانی خواهد رسید و هر دو هم بر علیه یک نقطه مهم !

دکتر گفت : ولی باید حواسمان باشد یک جبهه جدیدی درست نشود . خود آقا هم تلویحاً به این موضوع اشاره کردند گذشته از اینکه خدمتی که دکتر احمدی نژاد در پالایش انقلاب از چپ و راست فاسد و مدیران فسیل شده بخصوص در دولت قبلی اش کرده ، به نوعی به معجزه می ماند . اگر دقت کنید الان آقای هاشمی حاضر نیست تنها مدیر ِ رسماً منتسب به او یعنی جاسبی بعد از بیست و خرده ای سال کنار برود و نیرویی جوانتر یا جدید به جایش بیاید و حالا تصور کنید که اگر همچنان کارگزاران سازندگی زمام مدیریت کشور را به دست داشتند چه فسیلهایی همچنان مدیر بودند و همچنان مشغول خوردن و بردن !

گفتم : دکتر ! ولی می ترسم کار به جایی برسد که باز هم همان مدیران دور و بر احمدی نژاد خودمان جمع شوند و کار خودشان را بکنند کما اینکه امثال رحیمی و مرحوم کردان هم مدیران همان آقای رفسنجانی بودند .

به دکتر که از اساتید برجسته دانشگاه تهران است پیشنهاد کردم همین مباحث را - بخصوص از آن جهت که برای هر نکته اش سندی و کُدی داشت و رفرنس هر کدام را یادداشت کرده بود - در جمع جوانان و دانشجویانی که با آنها دیدار داریم مطرح کند و خودش هم همین نیت را داشت اما ظاهرا برگزار کنندگان جلسه به هیچ وجه با این پیشنهاد موافق نبودند و دکتر نتوانست این مباحث را در آن جمع ارائه کند.

***

فکر نمی کردم خداوند مهربان توفیق دهد که در یک هفته دو بار به زیارت علی بن موسی الرضا "ع" مشرف شوم اما این اتفاق افتاد و لطف خدا شامل شد و در حالی که روزهای آخر ماه صفر و ایام شهادت پیغمبر اکرم "ص" و امام حسن مجتبی "ع" و امام رضا "ع" با خانواده در مشهد بودیم ، اما پنجشنبه و شب جمعه هم بار دیگر به همراه دکتر و مهندس فوق الذکر ( که اسمشان را به خاطر نکاتی که به نقل از آنها نوشتم نمی توانم ذکر کنم ؛ امنیت خیلی بالاست !) برای برگزاری چند کلاس فشرده در موضوعات مختلف به پابوس امام هشتم "ع" رفتم و البته باز هم همه دوستان را بخصوص دوستان عزیز ِ همین محیط ِ مجازی را یاد کردم .

پ . ن اول : این نوشته دو سه بار آماده شد اما به دلیل قطع برق و اختلال در سیستمی که می نویسم مطالبم حذف شد ولی این بار همان نوشته را به جای سبک تاریخی ، به سبک هرم وارونه بازنویسی کردم برای اینکه اگر بخشهای انتهایی و حاشیه هایی که می نویسم مورد علاقه برخی از مخاطبان نبود ، براحتی از خیرش بگذرند اما مطالب مهمتر را در ابتدای این روزنوشت بخوانند .

پ . ن دوم : این سفر چند ساعته برای من خیلی جالب بود بخصوص اینکه مشهد در عرض سه روز کاملا تغییر کرده بود .

الف - بار اول حضور جمعیت عزادار تا آن حد بود که از در کفشداری نمی توانستی به داخل بروی اما این بار آنقدر خلوت که باورت نمی شد .

    

معمولا در سفرهای زیارتی بشدت از حمله کردن و فشار وارد آوردن برای بوسیدن ضریح مطهر متنفرم و این کار را زشت می دانم اما در سفر دوم آنقدر حرم - آنهم در شب جمعه - خلوت بود که تا نزدیکیهای ضریح رفتم و به کسانی که به آن چسبیده بودند گفتم اجازه می دهید که دست من هم به ضریح برسد که کنار رفتند و من بدون آزار دادن کسی توانستم به این شیوه هم زیارت کنم ؛ به همین راحتی !

ب - بار اول سرمای بیسابقه ای در شهر مشهد بود که از زمان کودکی و دو سه سالی که در فیروزکوه بودیم نمونه اش را به یاد نداشتم ( یازده درجه زیر صفر در روزهای فوق الذکر) به گونه ای که با هر مقدار لباسی هم که می پوشیدی باز هم می لرزیدی . البته گرمای حضور مردم بخصوص آنها که در زیر بارش شدید برف و با وجود سرمای شدید با پای پیاده از شهرهای دور و نزدیک مشهد خود را به حرم آقا رسانده بودند و در خیابانهای اطراف در تمام ساعات شبانه روز به سینه زنی و زنجیر زنی و عزاداری مشغول بودند ، تمام روح و جانت را گرم می کرد .

ج - خیابانهای اطراف حرم تا دو چهارراه آنطرفتر از هر سمت ، به روی خودروها بسته بود و فقط با پای پیاده امکان تشرف وجود داشت اما در شب جمعه این هفته ، تمام خیابانها باز بود و اطراف حرم هم مثل داخل روضه شریفه خلوت بود .

 د- بار اول ، خرید سوغاتی را به روز آخر موکول کردیم غافل از اینکه در روز شهادت امام رضا "ع" هیچ مغازه ای در مشهد باز نیست ، اما در همین سفر جبران کردم و برای همه همکاران و بخصوص پدر و مادر توانستم در حد بضاعتم سوغاتی مختصری بخرم . دوستان مجازی شناخته شده و ناشناس مرا ببخشند ،  فقط برایشان دعا کردم !

ه - در هواپیما یک گروه ده - پانزده نفره خانوادگی از ایرانیانی که از احتمالاً‌ آمریکا به وطن سفر کرده بودند و برای زیارت امام هشتم "ع" به مشهد می آمدند همراه ما بودند . نوع برخورد و تنوع ظاهری و دیدگاهی آنها برایم جالب بود. شاید چیز مختصری درباره آنها نوشتم . فقط در یک کلام اینکه عشق آنها به امام هشتم بسیار دیدنی و حسرت برانگیز بود.

و - یکی از دانشجویانی که برای بدرقه ما تا فرودگاه آمده بود و به خاطر تأخیر پرواز تا ساعت یک بامداد در آنجا پیشمان مانده بود ، می گفت : این روزها دغدغه بسیاری از بچه ها و جوانان اصولگرا دیگر موسوی و کروبی نیست ، زیرا اینها دیگر مُردگانی سیاسی بیش نیستند ؛ دغدغه بچه ها رفتارهای این روزهای آقای مشایی است .

ز - این درخواست هم در جلوی یکی از هتلها توجه ما را جلب کرد :

ح - به تهران که رسیدیم با مهندس که منزلش میدان رسالت بود و تا نیمی از راه هم مسیر بودیم یک تاکسی از فرودگاه گرفتیم تا پس از رساندن او ، مرا به شهرک شهید محلاتی ببرد. او را که پیاده کرد اول بزرگراه امام علی "ع" تاکسی را نگه داشت و گفت : من فکر می کردم منظورتان از محلاتی ، بزرگراه شهید محلاتی یا همان آهنگ است و نمی دانستم که شهرک شهید محلاتی را می گویید . گفتم : ما که سه بار تأکید کردیم رسالت سر راه شهرک محلاتی ، اینجا که سر راه آن خیابان نیست ! گفت : در هر صورت من این طور خیال کردم و شما را هم به آنجا نمی برم . گفتم : حتی اگر این اشتباه را کرده باشی ، این مردانگی است که در ساعت سه و نیم بامداد در اول این بزرگراه سوت و کور مرا پیاده کنی ؟ گفت : بله، همین کار را می کنم . کل مبلغ طی شده را به او دادم و پیاده شدم . او هم پولها را گرفت و گاز داد و رفت .

 

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()